..شعری که زندگی ست

..چه ‌قدر چای که ننوشیده‌ام در کافه‌هایی که با تو نرفتم و چه نیمکت‌ها که مرا کنارِ تو، ندیده فراموش کردند

لبانت را می‌بوسم

از هم دور می‌شویم

و من

مثل کسی که خبر خوبی شنیده 

اما کسی را ندارد برایش تعریف کند

به هر رهگذری که می‌رسم

سلام می‌دهم...

 "مهدی صادقی"

 

آنان که با خاطره ای خوش از هم جدا می شوند ،

هرگز از هم جدا نمی شوند ..


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٠ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

گفته بودم

فراموش کردن تو، زمان می‌خواهد.

اما اشتباه بود،

فراموشی زمان نمی‌خواهد

فراموشی، دل می‌خواسـت

که آن هم پیشِ تو ماند..


بوسه‌هایت،مرگ را به تأخیر می‌اندازند.
مرا ببوس!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/٢ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

از دیدار تو باز می گردم

با دست‌هایی که در دستهایم جا مانده‌اند

و حرف‌هایی که در دهانم ...

از دیدار تو بازمی‌ گردم

با چشم‌هایی ،

که راه خانه را بازنمیشناسد ...

کسی در رگ‌هایم راه می رود

کسی در قلب‌ا‌م می‌ایستد

و در جیب‌هایم دستی‌ست

که بوی ِ عشق می‌دهد ...

در آیینه نگاه می‌کنم

تو را می‌بینم.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٢۳ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

ﻮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ

ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ

ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺗﻮ ﺍﻡ !

ﺣﺎﻻ

ﺑﺒﯿﻦ

نبوﺩﻧﺖ ، ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...

"عباس معروفی"


از دوست به یادگار دَردی دارم
   کان درد، به صد هزار درمان، ندهم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

    من را از تو

    آغوشی بس است

    برای زندگی

    به دیوارهای این شهر اعتمادی ندارم..

 

              در آغوشت می گیرم

            این یک عملیات انتحاری است. 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

تو را

هوای شهریور کلافه می کند

من را، هوای تو!

ببین خیال ِ تو با من چه می کند..

تا

سرم به هوای خیالت گرم است

تمام روزهای سال،

شهریور است..

"نریمان قادری"

چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد،

جز تو

تو هم که نیستی..

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

از همان آغاز

راه ما کمی از هم جدا بود

تو مثل یک شاعر 

عاشق بودی

و من مثل یک عاشق 

شعر می سرودم

هر دو گم شدیم 

من در پایان یک رویا

تو در یک شعر بی پایان..

"واهه آرمن"


 

تو همان جرعه آبی که نشد وقت سحر

بزنم لب به تو و زود اذان را گفتند...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است

پر از پریدنم و جای زخم‌ها خوب است

 

برای حک شدن عشق در خیابان‌ها

به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

 

قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»

قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

 

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم

خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

 

بگیر دست مرا بشکن‌ام بپیچان‌ام

دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

 

به هر کجا که مرا می‌بری نمی‌گویم

کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

 

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح

نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!»

 

تو تکیه کلام منی و شاعر تو

همیشه نام تورا ثبت کرده با خوب است

 

و بیت بیت سفر کرده از هرآنچه بد است

به اتفاق تو او هم رسیده تا خوب است

 

قدم بزن صحرا فکر می کند باران

دوباره یاد زمین کرده و خدا خوب است

" صالح سجادی"

 


نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/۱۱ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 تمامِ خانه سکوت و تمام شهر، صداست

از این سکوت گریزان، از آن صــدا، بیزار!

"فاضل نظری"



 

مرا به خانه ام ببر که شهر . شهر یار نیست

مرا به خانه ام ببر . ستاره دلنواز نیست

سکوت نعره میزند . که شب ترانه ساز نیست

مرا به خانه ام ببر که عشق در میان نیست

مرا به خانه ام ببر اگر چه خانه . خانه نیست..


نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |


همه ی آنهایی که مرا می شناسند

میدانند چه آدم حسودی هستم 

و همه ی آنهایی که تو را می شناسند...

 .

.

.

  

لعنت به همه آنهایی که تو را می شناسند!

"نزارقبانی"

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۳/۳٠ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

به دوست داشتنت مشغولم…

همانند سربازی که سالهاست درمقری متروکه،

بی خبر از اتمام جنگ،

نگهبانی می‌دهــــد..

"زانیار برور"

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۳/٢۳ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

اصلا هم قشنگ نیست

 

که معیار زیبایی تمام ِ شاعران شده ای

 

مثل کافه ی دنجی که آدرسش

 

لو رفته باشد...

 

راستش نگرانم

 

تو هر روز بیشتر می درخشی

 

شبیه فیلم فلان در جشنواره های کوفت!

 

و من که

 

آرزوهایم را

 

با کسی تقسیم

 

ن ِ

 

می

 

کُ

 

نَم.

 

" علی درویش"


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٢٠ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

من پنج ساله بودم و او شش ساله

تکه چوبی را اسب خود می‌کردیم

او سیاه می‌پوشید و من سفید

و همیشه او در مبارزه پیروز می‌شد

 

بنگ بنگ، او به من شلیک می‌کرد

بنگ بنگ، من روی زمین می‌افتادم

بنگ بنگ، چه صدای وحشتناکی!

بنگ بنگ، دلبرک‌ام به من شلیک کرد

 

فصل‌ها از پیِ هم آمدند و زمان گذشت

بزرگ که شدم او را از آنِ خود می‌دانستم

او همیشه می‌خندید و می‌گفت:

بازی­مان را یادت هست؟

بنگ بنگ، من به تو شلیک می‌کردم

 

بنگ بنگ، تو روی زمین می‌افتادی

بنگ بنگ، آن صدای ترسناک

بنگ بنگ، من تو را از پا در می‌آوردم

 

به افتخار من مردم می‌زدند و می‌خواندند

و زنگ کلیسا را به صدا در می‌آوردند

 

حالا دیگر او نیست و من نمی‌دانم چرا

هنوز هم گهگاه برایش گریه می‌کنم

او حتی از من خداحافظی هم نکرد

حتی حوصله نکرد تا به دروغ هم شده چیزی بگوید

 

بنگ بنگ، او به من شلیک کرد

بنگ بنگ، من  روی زمین  افتادم

بنگ بنگ، چه صدای وحشتناکی!

بنگ بنگ، عزیزم مرا از پا در آورد

I was five and he was six

We rode on horses made of sticks

He wore black and I wore white

He would always win the fight

 

Bang bang, he shot me down

Bang bang, I hit the ground

Bang bang, that awful sound

Bang bang, my baby shot me down.

 

Seasons came and changed the time

When I grew up, I called him mine

He would always laugh and say

"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down

 

Bang bang, you hit the ground

Bang bang, that awful sound

Bang bang, I used to shoot you down.

 

Music played, and people sang

Just for me, the church bells rang.

 

Now he's gone, I don't know why

And till this day, sometimes I cry

He didn't even say goodbye

He didn't take the time to lie.

 

Bang bang, he shot me down

Bang bang, I hit the ground

Bang bang, that awful sound

Bang bang, my baby shot me down

 

 + دانلود آهنگ

 + یه دختر 8 ساله این آهنگ رو تو گات تلنت اجرا کرد،که فوق العاده بود،از اصلشم بهتر

 http://www.youtube.com/watch?v=3D0e0miMSI0

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/۱۳ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقتِ فرسوده گیم هیچ نیست
در پیِ ویران شدنی آنیم

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی ست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
منتظر لحظه ی توفانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
ها ... به کجا می کشی ای خوب من!؟
ها ... نکشانی به پشیمانی ام

"محمدعلی بهمنی"
 
                                                       
  +دو سال می گذرد من هنوز سربازم...وظیفه ی شب و روزم ندیده بانی توست.
نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۳/٩ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

این ابرها را

 من در قاب پنجره نگذاشته ام

که بردارم...

اگر آفتاب نمی تابد

تقصیر  من نیست...

با این همه شرمنده ی توام؛

خانه ام

در مرز  خواب و بیداری ست

زیر  پلک  کابوس ها...

مرا ببخش اگر دوستت دارم

و کاری از دستم بر نمی آید...

رسول یونان

 


نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٤ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

همیشه که کسی در ایستگاه جا نمی ماند،

اینبار!

کسی در قطار جا مانده است..

 

  P.S: i love u            

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۳ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

درخت که می شوم

تو پائیزی !

کشتی که می شوم

تو بی نهایت طوفانها !

تفنگت را بردار

و راحت حرفت را بزن !

 

"گروس عبدالملکیان"

 

+ خسته ای اگر

بگو

نترس

دل کُشی که قتل نیست..

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٢/۱٩ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

اتوبوسی آمده از تهران

یکی از صندلی هایش خالی است

قطاری می رود از تبریز

یکی از کوپه هایش خالی است

سینماهای شیراز پر از تماشاچی است

که حتما ردیفی از آن خالی است

انگار یک نفر هست که اصلا نیست

انگار عده ای هستند که نمی آیند

شاید،کسی در چشم من است

که رفته از چشمم

نمی دانم ..

 

 " بیژن نجدی "



 + ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ..ﮐﻤﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ؛ ﺳﺎل ﻬـــﺎ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ ﻣﻦ ... 

 + انگار عده ای هستند که نمی آیند..

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٥ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

من با دیدنِ هیچ فیلمی

به یادِ تو نمی افتم

هیچ آهنگی

برایم یادآور تو نیست

و صندلی یِ هیچ کافه ای

جایِ خالی ات را

حس نمیکند

اما هر بار که موهایم را شانه میزنم

یکی از انگشتانت

خراش بر میدارد


" سمانه سوادی "

  + راه می روی و شهر.. اردیبهشت می شود. "رضا کاظمی"
 
  + عکس از خود خانم سوادی است. 

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٢/٥ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

روزی خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد

در رگ ها ، نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پُر خواب!

سیب آوردم،

سیب سرخ خورشید

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید

دل ها را با عشق

سایه ها را با آب

شاخه ها را با باد..

+ ساعت گیج زمان، میزند پی در پی زنگ!

+سهراب سپهرِ سپید، روحت غرق آرامش..

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۱ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

Design By : Mihantheme