..شعری که زندگی ست

..چه ‌قدر چای که ننوشیده‌ام در کافه‌هایی که با تو نرفتم و چه نیمکت‌ها که مرا کنارِ تو، ندیده فراموش کردند

آینه

زن ها را خوب می فهمد

که تمام غربت شان را

پشت رژ قرمز

خط چشم نازک

و لاک های رنگارنگ شان

پنهان می کنند.

 

هر صبح 

نقاب بی تفاوتی می زنند

به روی دلی که 

آشوب و درهم است.

 

و لبخند

مهمان ناخوانده ی 

بیقراری های هر روز آنهاست..

 

"سارا قبادی"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٥/٥/٥ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

 

آدم ها دو دسته اند.

تویی که دوستت دارم..

و

بقیه.

 

 

خدا حافظ ای شعر شبهای روشن،خدا حافظ ای نو بهار همیشه..
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٢/۱٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

دوستت دارم های سیزده سالگی را
روی بخار شیشه ی کلاس کشیدیم
با یک قلب
و حرف اول یک اسم

دوستت دارم های بزرگ تر را
در نامه های عاشقانه نوشتیم
پنهانشان کردیم
_هنوز هم یکی از آن نامه ها آنجاست
من از ترس مادرم
جوری پنهانش کردم که حتی خودم هم نتوانستم پیدایش کنم_

و زنان در حوالی سی سالگی
شاید دیگر 
قلبی روی بخار شیشه نکشند
اما
هنوز هم پر از دوستت دارمند 
چند تا از دوستت دارمهایم را
برایت 
مربای آلبالو درست کرده ام
چند تا را
گرد گرفته ام از اشیا
با یکی از آنها
پیرهنت را اتو کرده ام
و با یکی
با یکی دارم
این شعر را برایت می نویسم.

رویا_شاه_حسین_زاده

 

×از من زنی هنوز
توی عکس های قدیمی
با تو خوشبخت است
به مرگ بگو
می تواند اگر
دستت را از گردن او هم باز کند!
× این شعر رو خیلی دوست دارم.
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/۸/٢۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!

از جایم بلند شدم،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هرازگاهی زیباست!

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم!

فهمیدم که عشق،

آسمان روشنی دارد!

روبروی عکس سیاه و سفید تو ایستادم،

دستهایم را به وسعت "دوستت می دارم" باز کردم،

و جهان را در آغوش گرفتم!

"یغما گلرویی"

 
 
بگدار سکوت تمام حرفهایم را برایت ترجمه کند،جای دوری نمی رود،از هر سو که رویم باز به هم می رسیم..
 
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٧/٢۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

معاهده‌ی ما
ترکمن‌چای نبود
عهد ساده‌ی نوشیدن چای بود
در عصرهایی که حسابش از تاریخ معاصر جداست
هرچند خورشید همیشه به دامان غرب پناهنده می‌شود
اما روشنایی خانه
چشمان تو و گردسوزی ساده بود
که شب را به صبح می‌رساند
کاغذهای کاهی
نه اعلان‌های شهربانی نه اعلامیه‌های مجازات بود
کاغذهای کاهی فرصت اندکی بود برای نوشتن، دوست داشتن و نوشتن دوستت دارم
خورشید ملاک تمدن نبود
وقتی سایه‌روشن پیراهن تو مرزهای شرق و غرب را معین می‌کرد
کشف حجاب
نه به ضرب و زور و دستور شاه
که تواقفی دوجانبه بود بین آرمان‌گرایی من و سست‌عنصری دکمه‌های پیراهنت
که زود وا دادند
و دست تو را رو کردند
و این سقف خواسته‌های من بود
همین شد که بعد از تو هیچ نسلی به کف خیابان و کف خواسته‌هاش تن نمی‌دهد
خون در کف خیابان
خون در کف اتاق
خون در کف حمام
و خون روی تخت
ما و خانه و خیابان با هم به بلوغ رسیدیم
از آن بحبوحه‌ی تاریخی سال‌ها گذشته است
فصل‌ها آن‌قدر رفتند
که بهار عربی رسید
بهار عربی یعنی ربیع
و اینجا ربیع یعنی گلاب
و گلاب یعنی فاتحه
و فاتحه این شعر
و فاتحه این معاهده خوانده شده است با عملیات انتحاری من برای حفظ تو در این جمله در این برهه
اما تو رفته‌ای

تو رفته‌ای
 
و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه
 
مهم‌ترین بحران خاورمیانه است و
 
 این احمق‌ها هنوز سر نفت می‌جنگند 

"پوریا عالمی"
 
 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۱ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

 چه بی‌تابانه می‌خواهمت

  ای دوری‌ات، آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری

 +به مناسبت سالروز درگذشت احمد شاملو


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/٢ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﺩﺭﻭﻏﻨﺪ

دروغی خنده دار

مثلا باد چکار دارد به موهای تو؟

باران به خاطره ات؟

من به چشمهایت؟

اصلا آنقدرها هم که فکر می کردم

زیبا نیستی!

همه ی شعرها دروغند

دروغی خنده دار

مثل همین شعر..

"محسن حسینخانی"

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٩ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

نگرانم!‌ ولی چه باید کرد
عشق، دلواپسی نمی‌فهمد
درد من، خط ِ میخی است عزیز
درد من را کسی نمی‌فهمد !

بغض کردن میان خندیدن
تکیه دادن به کوه نامرئی
خسته‌ام از ضوابط عُرفی
خسته‌ام از روابط شرعی

هیچ‌کس،‌ هیچ‌کس نمی‌داند
به نگاهت چه عادتی دارم
هیچ فرقی نمی‌کند دیگر
ــ‌ اینکه با تو چه نسبتی دارم ــ

تف به هرچه اصـول، هرچه فـُروع
تف به هرچه ثواب، هرچه گناه
توی تاریک‌خانه‌ی دنیا
عقل جن است و عشق بسم‌الله !

« چشم‌هایت نگاه خیسم را
مثل برق سه‌فاز می‌گیرد»
تو برایم جرقه‌ای وقتی
خانه را بوی گاز می‌گیرد !

زیر آتش‌فشان جنگ تو
یخ هرچیز آب خواهد شد
مثل یک سرزمین بی‌سرباز
همه‌چیزم خراب خواهد شد ...

تو مرا زجر می‌دهی عشقم
مازوخیسمی که دوستش دارم
من به اشغال تو درآمده‌ام
ــ صهیونیسمی که دوستش دارم ــ

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۱٢/۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

دلم گرفته است
 
دلم گرفته است 

به ایوان می روم و انگشتانم را 

بر پوست کشیده ی شب می کشم 
 
چراغ های رابطه تاریکند
 
چراغهای رابطه تاریکند 

کسی مرا به آفتاب
 
معرفی نخواهد کرد 

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد 

پرواز را به خاطر بسپار 

پرنده مردنی ست.
 
  
 در چنین روزی رفت..
نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

یاد تو
 
مثل خرده نان هاییست که ته جیبم مانده اند

هزار بار 

این لباس را تکانده ام

شسته ام 

روی بند پهن کرده ام

اما هر بار 

ته جیبم 

آنقدر هستی 

که عطر نان تازه را به یادم بیاوری

عطر تازه ی آشنایی..
 
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو سرودن مرا کم است

اکسیرِ من نه اینکه مرا شعرِ تازه نیست

من از تو می‌نویسم و این کیمیا کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می‌کنم

اما چقدر دلخوشیِ خواب‌ها کم است

خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعرِ من حقیقتِ یک ماجرا کم است..

محمدعلی بهمنی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۱ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

خاک تپید.

هوا موجی زد.

علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند..

میان دو دست تمنایم روییدی،

در من تراویدی.

آهنگ تاریک اندامت را شنیدم:

   نه صدایم

   و نه روشنی.

   طنین تنهایی تو هستم،

   طنین تاریکی تو.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

در اطراف خانه ی من

آن کس که به دیوار فکر می کند ، آزاد است.

آن کس که به پنجره .... غمگین.

و آن کس که به جستجوی آزادی است،

میان چار دیواری نشسته

می ایستد .... چند قدم راه می رود.

نشسته .... می ایستد

چند قدم راه می رود.

نشسته .... می ایستد .... چند قدم راه می رود.

نشسته

می ایستد .... چند قدم راه می رود.

نشسته .... می ایستد

چند قدم ....

حتی تو هم خسته شدی از این شعر

حالا چه برسد به او که .... نشسته

می ایستد ....

نه ! .... افتاد !

"گروس عبدالملکیان"


 ما ،

غصه هایمان را شمردیم و به خواب رفتیم

باید هم کابوس می دیدیم ..

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٧ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

تمام این فاصله‌ها

تمام ِ این تنهایی‌ها

تمام ِ نداشتن‌هایت

ای کاش،‌ خوابی بودند 

شبیه ِ خواب ِ دم ِ صبح


می‌آمدی

با دستان ِ شبیه اطلسی‌ات

بیدارم می‌کردی

می‌گفتی: جان ِ دلم‌، صبح شده است


و من

به بهانه‌ی رهانیدنم از خوابی سخت

در آغوش می‌کشیدمت ..


اما حیف‌،

تو نیستی

و من به واقعی ترین شکل ِ ممکن

اسیر کابوس ِ نداشتن‌ات شده ام..

"مهدی صادقی"

 


نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

زندگی
شاید
آسانتر بود اگر هرگز ندیده بودمت ...
کمتر اندوهبار بود
هربار که ما مجبوریم از هم جدا شویم...
نگران نمی بودیم
برای بار بعد که بایستی باز جدا شویم
و بارهای بعدتر
بعدتر ...
زندگی شاید
ساده تر بود اگر تو را ندیده بودم
فقط ...
آن دیگر
زندگی ِ من نبود !

"اریش فرید"
 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

قطارها همیشه برای رفتن نیستند

گاهی صدایِ پایِ خوشِ آمدن میدهند..

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٧ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

..کسی می آید

مثــل پــــَـر!

_نیمه ی ناتمام_

چراغ ها را من خاموش می کنم!!

عشق جای دیگری ست..

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

اما برای من

هرشبِ بی تو 

یلداست..

منی که

زیر حافظ ِ چشمانت

یادت را

دانه

دانه

می‌کنم..

"سید محمد مرکبیان"


یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست
هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۳٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

ما به هم نمی رسیم

مثل آن دو سیم برقِ خسته ای که سالها در امتداد هم

خشک ایستاده اند

آن پرندگان عاشقی که سالهاست رویشان به هم رسیده اند

شعرها سروده اند و پر زنان که رفته اند 

عاشقانه خوانده اند

این دو سیمِ برقِ مهربان که پا به پای هم 

تا به انتهای دشت می روند

پس چرا به هم نمی رسند...

 

+هر طور فکر کنی راهی نمانده است،مثل سربازی در میدان مین که از هر طرف  برود مرده است.

  متنفرم از روزهایی که خودم هم نمی دانم دردم چیست ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/۱۱ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

لبانت را می‌بوسم

از هم دور می‌شویم

و من

مثل کسی که خبر خوبی شنیده 

اما کسی را ندارد برایش تعریف کند

به هر رهگذری که می‌رسم

سلام می‌دهم...

 "مهدی صادقی"

 

آنان که با خاطره ای خوش از هم جدا می شوند ،

هرگز از هم جدا نمی شوند ..


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٠ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

گفته بودم

فراموش کردن تو، زمان می‌خواهد.

اما اشتباه بود،

فراموشی زمان نمی‌خواهد

فراموشی، دل می‌خواسـت

که آن هم پیشِ تو ماند..


بوسه‌هایت،مرگ را به تأخیر می‌اندازند.
مرا ببوس!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/٢ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

از دیدار تو باز می گردم

با دست‌هایی که در دستهایم جا مانده‌اند

و حرف‌هایی که در دهانم ...

از دیدار تو بازمی‌ گردم

با چشم‌هایی ،

که راه خانه را بازنمیشناسد ...

کسی در رگ‌هایم راه می رود

کسی در قلب‌ا‌م می‌ایستد

و در جیب‌هایم دستی‌ست

که بوی ِ عشق می‌دهد ...

در آیینه نگاه می‌کنم

تو را می‌بینم.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٢۳ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

ﻮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ

ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ

ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺗﻮ ﺍﻡ !

ﺣﺎﻻ

ﺑﺒﯿﻦ

نبوﺩﻧﺖ ، ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...

"عباس معروفی"


از دوست به یادگار دَردی دارم
   کان درد، به صد هزار درمان، ندهم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

    من را از تو

    آغوشی بس است

    برای زندگی

    به دیوارهای این شهر اعتمادی ندارم..

 

              در آغوشت می گیرم

            این یک عملیات انتحاری است. 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

تو را

هوای شهریور کلافه می کند

من را، هوای تو!

ببین خیال ِ تو با من چه می کند..

تا

سرم به هوای خیالت گرم است

تمام روزهای سال،

شهریور است..

"نریمان قادری"

چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد،

جز تو

تو هم که نیستی..

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

از همان آغاز

راه ما کمی از هم جدا بود

تو مثل یک شاعر 

عاشق بودی

و من مثل یک عاشق 

شعر می سرودم

هر دو گم شدیم 

من در پایان یک رویا

تو در یک شعر بی پایان..

"واهه آرمن"


 

تو همان جرعه آبی که نشد وقت سحر

بزنم لب به تو و زود اذان را گفتند...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است

پر از پریدنم و جای زخم‌ها خوب است

 

برای حک شدن عشق در خیابان‌ها

به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

 

قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»

قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

 

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم

خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

 

بگیر دست مرا بشکن‌ام بپیچان‌ام

دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

 

به هر کجا که مرا می‌بری نمی‌گویم

کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

 

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح

نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!»

 

تو تکیه کلام منی و شاعر تو

همیشه نام تورا ثبت کرده با خوب است

 

و بیت بیت سفر کرده از هرآنچه بد است

به اتفاق تو او هم رسیده تا خوب است

 

قدم بزن صحرا فکر می کند باران

دوباره یاد زمین کرده و خدا خوب است

" صالح سجادی"

 


نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/۱۱ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط Mostafa_Ra |

 تمامِ خانه سکوت و تمام شهر، صداست

از این سکوت گریزان، از آن صــدا، بیزار!

"فاضل نظری"



 

مرا به خانه ام ببر که شهر . شهر یار نیست

مرا به خانه ام ببر . ستاره دلنواز نیست

سکوت نعره میزند . که شب ترانه ساز نیست

مرا به خانه ام ببر که عشق در میان نیست

مرا به خانه ام ببر اگر چه خانه . خانه نیست..


نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |


همه ی آنهایی که مرا می شناسند

میدانند چه آدم حسودی هستم 

و همه ی آنهایی که تو را می شناسند...

 .

.

.

  

لعنت به همه آنهایی که تو را می شناسند!

"نزارقبانی"

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۳/۳٠ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

به دوست داشتنت مشغولم…

همانند سربازی که سالهاست درمقری متروکه،

بی خبر از اتمام جنگ،

نگهبانی می‌دهــــد..

"زانیار برور"

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۳/٢۳ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط Mostafa_Ra |

Design By : Mihantheme